خرید بک لینک
بچه هفتماههی همسایه قرار است گرگینه بشود. پدرش هر شب با او زوزه کشیدن را تمرین میکند. همین که مرد همسایه از سرکار میآید، صدایاش به گوش میرسد. آآآآااااووووو. بچه هفتماههی همسایه نق میزند ولی احتمالاً دارد پیشرفت میکند. بالاخره چند ماهی است که پدرش آموزش را شروع کرده. حدس میزنم با برادرش که مثل خونآشامها نعره میزند و فحش میدهد، راحت کنار نیاید و بعدها جایی با هم مبارزهی تنبهتن داشته باشند. این وسط میبایست دختری باشد که هیجان و بار عاطفی ماجرا را بیشتر کند. برای همین میتوانم پای یکی از گوزنهایی را وسط بکشم که در طبقه بالایمان یورتمه میروند. دو تا دختر که خیلی شبیه هماند اما اغلب یکیشان را میبینم. سر آخر امیدوارم این مبارزه در مکانی بیرون از آپارتمان باشد چون هر چند مسئله خانوادگی است اما ما اینجا قلمروی خصوصی خودمان را داریم و دلمان نمیخواهد شاهد هیچ ماجرای مهیجی از این دست باشیم. ۱۳۹۶/۰۹/۰۴ | میس راوی

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 20:10

به آشپزی کردن ادامه بده، به پاک کردن لکهها از روی اجاق گاز و به فکرهایی که موقع سرخ کردن پیازها به سرت میزند و به زدودن روغنهای ماسیده روی کابینتها و جارو کردن و شستن ظرفها بعد از هر نوبت غذا. به خانهداریات ادامه بده و به بودن در نازلترین سطح زندگی. به رفتارهایات ادامه بده، به سلام کردنها و احوالپرسیها، به تعارفها و تشکر کردنها و خیلی ممنون از لطفتانها و گرفتگی عضلات صورت بعد از خندیدنهای بیدلیل و گرفتگی عضلات ساق پا بعد از پیادهرویهای طولانیِ بدون اشک. همهی اینها شاید از یادت ببرد، از یادت ببرد، از یادت ببرد. ۱۳۹۶/۰۹/۰۷ | میس راوی

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 20:10

حس عجیبی است. شادی نیست و خوشبختی هم نیست. شعفی است که ناگهان در رگهایت ترشح میشود وقتی اتفاق ساده و یا نه چندان بزرگی میافتد. قصهای که نوشتهام را هزاران کودک میشنوند. نمیدانم چندتایشان خوشحال میشوند، چندتا از قصه خیلی خیلی خوششان میآید و چندتا با شخصیتاش همذاتپنداری میکنند. با اینکه در نوشتن داستان بزرگسال هیچوقت خیلی جدی به خوانندهها فکر نمیکنم، حالا همش در فکر بچههای پنج، شش سالهام که قصهام را میشنوند و شاید لبخند میزنند. نوشتن قصهی کودک انگار برایم ادای دین است. ادای دین به کودکیهایم که جز شادیها و رنگهای شفاف و درخشندهاش چیز دیگری ازش در یادم نیست. قصههای کودکانهام کاش بتوانند چند تا کودک را در همین رنگها و لحظهها نگه دارند. ۱۳۹۶/۰۹/۰۸ | میس راوی

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 20:10

در لحظهی نوشتن این چند خط، اگر بهم میگفتند که پنج سال دیگر این کتابی که هدیه میدهی، در کتابخانهی خانهات جای خواهد گرفت، محال بود که باور کنم. میپرسد مگر نوک ابرها نیلیاند؟ و من همینطور که توضیح میدهم به استعارهها فکر میکنم و اینکه چطور ممکن است معنا در گذر زمان مثل بذرهایی نهفته در دل خاک، جوانه بزند، درخت شود و شکوفه کند. از آن پاییز و آن آذر ماه، هیچ به یاد ندارم. بهجز همین متن کوتاه در اولین صفحهی «پس از تاریکیِ» موراکامی و صحبتهایمان درباره سلینجر. پنج سال دیگر از این آذر ماهی که دارد به نیمه میرسد چه خاطرهای میماند؟ این را تو بگو سپیدِ دردانهی من. *عنوان؛ کتابی از ابراهیم گلستان. ۱۳۹۶/۰۹/۱۲ | میس راوی

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 20:10

همهچیز چهره دگرگون کرده و مقدس است، هر اتاقی مرکز جهان است، این اولین شب همهچیز است، روز نخستین است، هنگامی که دو نفر عشقبازی میکنند جهان متولد میشود اتاق چون میوهای باز میشود یا ماننده ستارهای درعین سکوت منفجر میشود و قوانینی که موشها پوزهاش زدهاند میلههای آهنی بانکها و زندانها میلههای تشریفات اداری، حصارهای سیم خاردار وعظ سلاحها با آهنگی یکنواخت کژدمی با درجه دکترا و صدایی شیرین پلنگی با کلاه ابریشمین رئیس انجمن گیاهخواران و صلیب سرخ تمساح ملبس به کسوت نجاتدهنده آرشیتکت آینده، خوکی با لباس نظامی عزیز دردانه کلیسا که دندانهای مصنوعی سیاهشدهاش را در آب مقدس میشوید و به کلاس زبان انگلیسی و دموکراسی میرود دیوارهای نامرئی، صورتکهای پوسیدهای که انسانی را از انسان دیگر جدا میکند و از خویش، این همه فرومیریزند در لحظهای عظیم و ما به یگانگی از دسترفتهمان مینگریم به انزوای محض انسان بودن شکوه انسان بودن شکوه نان را قسمت کردن، آفتاب را و مرگ را قسمت کردن معجزهی از یاد رفتهی زنده بودن. ــــ سنگ آفتاب، اکتاویو پاز. ۱۳۹۶/۰۹/۱۳ | میس راوی

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 20:10

مرجان درباره بیرحمی دنیا نسبت به نویسندههای آماتور نوشته بود، درباره جایگاهی که ندارند و تعجب دیگران از اینکه چرا در مقابل هیچ حق، حقوق و یا حتا احترامی، دست از نوشتن برنمیدارند و چقدر این وضعیت سخت و گاهی غیرقابل تحمل است. دستکم از این بابت که تجربهام منحصر به خودم نبوده دلگرم شدم. دلگرمی غمانگیزی است. چون این تجربه سخت بوده و هست. چند سال پیش در یکی از دورههای ناامیدیام به این فکر کرده بودم که هیچکس نیست که بتوانم بهعنوان شخصیتی تأثیرگذار در مسیر نوشتنم ازش یاد کنم و بگویم بخش بزرگی از نوشتنم را مدیون او هستم. هیچکس جز خودم. و حالا هنوز راه زیادی مانده. با مسیر طولانیای که پشت سر گذاشتم و مسیر طولانیای که در پیش دارم، بدون اندک نوری، اندک توجهی و یا اندک دلگرمیای. توضیح دادنش برای دیگرانی که بیرون از این حدود ایستادهاند سخت است. مثل راه رفتن در تاریکی محض است. وقتی نمیدانی کجا دیوار است تا دستت را بگیری، کجا ممکن است چاهی باشد و کجا قرار است روزنهای از نور را ببینی. مثل همیشه هیچکس نیست که دستت را بگیرد، برای مدتی طولانی خیالت جمع باشد که همراهی داری که میداند کجای این راه را اشتباه آمدهای. گاهی ممکن است برای یکسال اشتباه کنی و بعد برگردی و دوباره راه دیگری را امتحان کنی. نمیتوانی برای کسی توضیح بدهی که نوشتن ممکن است چطور امور دیگر را تحتتأث

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 20:10

یکی از آدمهای نازنینی که میشناسم پیام فرستاده که میروید کردستان؟ و اگر میروید همسر و دختر منهم آنجایاند و گفتم غریبی نکنید. خجالت کشیدم که هنوز کتاب همسرش را که سال گذشته در نشر چشمه چاپ شده، نخریده و نخواندهام. حس کردم باید هوای آدمهای آشنا را داشت، همانطور که او بیهوا به یادم افتاده بود. گفتم نمیروم و آرزوی موفقیت کردم برای همهشان که خانوادگی در جشنواره شرکت کرده و به داوری نهایی رسیدهاند. ۱۳۹۶/۰۹/۱۹ | میس راوی

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 20:10

روح و جوهر هزارویک شب کلام است. کلمه در هزارویک شب هم نجاتدهنده است و هم معجزهگر. شهریاری که سه سال کشته است زنان را چه در بستر و چه پس از هماغوشی، اکنون سه سال به کلماتی گوش میکند که یادآوری عمیقی به گذشتهی اوست. شهریار در میان حکایتها دوباره خودش را تماشا میکند، درمییابد که کجا میتوانست طور دیگری رفتار میکرد و کجا نیاز به همدردی کسی داشت، کجا زخمهایش عمیق شدند و کجا رها شد و گم شد. هزارویک شب گفتگوی طولانی شهرزاد است با شهریاری که پیش از این تنها شیوهی ارتباطیاش شهوت و شمشیر بود. از این پس با کلام و کلمه به صحبت مینشیند و حرفهای زنی را میشنود که راهورسماش بر قصهگوییست. شهرزاد اولینبار به من آموخت که صحبت کردن، گفتگو و جاری شدن کلام تا چه اندازه میتواند دو تن را به یکدیگر بازشناسد و چطور میتواند رنجهای تلنبار شده را فاش کند و تسکین دهد. برای همینهاست که من بارها سکوت را شکستم و سخن گفتن را به ادامهی سکوت ترجیح دادم. *عنوان از شعر «سرود ششم»، احمد شاملو. ۱۳۹۶/۰۹/۲۱ | میس راوی

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 20:10

امروز توی توئیتر و در صفحهی شخصی که ده هزار فالوئر داشت، شعری جعلی و منتسب به شاملو دیدم که حسابی عصبانی و خشمگینام کرد. با اینهمه رفتم و دوباره از سایت رسمی شاملو پیگیری کردم (چون برخلاف شما خیلی بیکار و بیعار هستم) و جواب شنیدم که خیر این نوشته سخیف را شاملو ننوشته. چرا اصرار دارید به چیزی وانمود کنید که نیستید؟ به خدا سوگند اگر فالوئرهایتان بدانند شما از شعر چیزی نمیدانید و حتا یک کتاب از شاملو نخواندهاید، دلخور نمیشوند، آنها هم چیزی از شما کم ندارند. هر چقدر میخواهید خودنمایی کنید و صفحه مجازیتان را پر از لبخند و خوشبختی و انرژی مثبت کنید ولی به شاعران کاری نداشته باشید که ما آدمهای بیانرژی مثبت و بیخوشبختی و بیسلفی، گاهی زندگیمان، تمام زندگیمان شعر است. ۱۳۹۶/۰۹/۲۷ | میس راوی

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 20:10

از جدیت ادبیات گاهی میگریزم به رنگها. دانههای خیالم را میریزم در ظرفی کوچک و قالبی از قبل آماده که تا هر چه میخواهند ورز بخورند در هاشورها و سایهروشنها. در خشخش آهسته و اصطکاک نوک مداد بر کاغذ. چقدر بوی وانیل میدهد این عکس، بوی خوش بیدغدغهگی و چقدر شلختگیاش حتا شبیه فراغبالی یک سنجاقک است، کنار آبگیری خلوت. ۱۳۹۶/۰۹/۲۸ | میس راوی

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 20:10

صفحه بندی